I was sinking—
not into water,
but into a grief that had grown me from the inside out—
so vast, so heavy,
I felt myself disappear, moment by moment,
a ship swallowed by its own storm,
anchored quietly in you.
You never noticed the days the wind came
and no one raised a sail within me.
You never saw the rain fall
and no one bailed the water from my deck.
You never felt the storms rage
and no one reached for my lifeboats.
You never noticed
that within me, no one even tried to be saved.
…….
به جان خودم افتاده بودم،
با غمی که از درون بزرگم کرده بود،
آنقدر بزرگ و سنگین که داشتم لحظهلحظه در خودم فرو میرفتم،
در خودم غرق میشدم؛
من، کشتی غمگینی که در تو لنگر انداخته بود.

حواست نبود به روزهایی که باد میآمد و کسی در من بادبان نمیکشید.
حواست نبود به روزهایی که باران میآمد و کسی آبِ روی عرشهام را خالی نمیکرد.
حواست نبود به روزهایی که طوفان میشد
و کسی سراغ قایقهای نجاتم نمیرفت.
حواست نبود به روزهایی که در من،
کسی به فکر نجات خودش نبود